خرید بک لینک

زمان زیادی گذشته از آخرین روزی که گرمای آفتاب روی پوستم پایکوبی میکرد و من سرمیکشیدم تمام خوشی و شادی آنروزها را

معنای واقعی شادی را میتوانستم در میان جمعیتی انبوه بشکافم و از بیانش لذت ببرم

زمان زیادی گذشته از آخرین کتابی که هنگام خواندن هر صفحه اش عطشم را برای کلمه به کلمه ی بعدش بیشتر و بیشتر میکرد

زمان زیادی گذشته بود از تصمیم برای خواندن رمان چشمهایشِ بزرگ علوی ...نمیدانم شاید به قولی قسمت نبود تا، حالا ،

زمانی که تمام احساساتی که میتواند انسان را دوباره متولد کند در من خاموش شده بود و با خواندن این کتاب تلنگری شد بر تمامی حسهای فراموش شده ام

..

کلا ادمی نیستم که بخواهم کاری را نقد کنم و یا سواد مختصرم را به رخ اطرافیان بکشم یا تحلیل کنم.

هر نقدی ناشی میشود از علایق شخصی فرد ،پس نمیشود مثل یک حکم به آن نگاه کرد

به همین دلیل هیچ زمانی نه از نقد شدن نه از نقد کردن خوشم نیامد و همیشه به قولی خر خودم را راندم

برای چشمهایش هم نقدی وجود ندارد ...فقط همیشه دلم میخواست این کتاب را بخوانم، شاید چون هم عصر هدایت بود و بزرگ علوی از دوستانش و همفکرانش ،اما با سبکی کاملا متفاوت

و چقدر قدرتمند دیدم روح و قلم این مرد را و حتی عجیب....

زمانی که فهمِ روح و روان یک زن، پیچیده ترین و مسخره ترین کارممکن برای یک مرد است ،زمانی که برای فهماندنت باید بارها آسیب ببینی بارها فریاد بزنی،بارها اشک بریزی و بعد خودت را با گفتن چند جمله ی روانشناسانه که دنیا ی مردها متفاوت است و درک زنها برایشان سخت قانع کنی ،

مردی در گذشته کتابی را خلق میکند که تمامش شکافتن روح و روان اصیل و ناب یک زن است

دلم با خواندن هر صفحه اش ،هر کلمه اش آب میشد ،گاهی دلم میخواست تمام کلماتش را ببلعم تا در من هضم شود و جزیی از وجودم،

برایم عجیب شده بود محو شدنم دراین کتاب ...من دنبال خودم بودم ،دنبال شخصیتم، یا دنبال لحظات نابی که فراموش شده بود و الان با یاداوریش قلبم را دوباره روح داده بود و چشمانم را تر

یادم امد که عشق چقدر میتواند عظیم و پر قدرت باشد

یادم امد لحظات نابی که از خوشی زیر افتاب میچرخیدم و از صدای سوخته شدن پوستم لذت میبردم

شهر کوچکم انقدر جلوی چشمهایم زیبا دلبری میکرد که هیچ جای دنیا را آرزو نمیکردم

چقدر قنج رفتن دلم را دوست داشتم

تپشهای تند ونامنظم قلبم را

ماه ارام را، وقتی تاریکی شب را پذیرا بودیم

دستهایم را، وقتی برای اولین بار در دستهای زمخت و مردانه اش قفل کرد

چشمهایم را، و قتی خیره به عمق چشمانش زل میزد م و درک نمیکردم با یک کوه یخ روبه رو هستم یا یک کوه آتشفشان ...

چقدر همه چیز دلنشین و زیبا بود

عشق به کسی که در حال سوختن در عشقش ،از سرمای نگاهش یخ میزدی

عشق به مردی که در نهایت سوختن و ابراز علاقه های مخفیانه و آشکار نمیتوانستی راهی به قلبش بازکنی و نمیدانستی لبخندهای پر معنایش از سر عشق است یا تمسخر

عشق به مردی که دلت میخواست از تمام دنیا حتی از خودش بدزدیش و به دنیایی ببری که مجبور باشد عاشقانه صدایت کند ،نگاهت کند و هیچ زمان ترکت نکند..

.....

چقدر گاهی ادم دلتنگ میشود...

...

و من چقدر خوشبختم که این لحظه های ناب را تجربه کردم و مزه ی شیرینش را چشیدم ...

..................................

"بعضی چیزها را نمی شود گفت . بعضی چیزها را احساس می کنید . رگ و پی شما را می تراشد ، دل شما را آب می کند ، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست . مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد . عینا همان تابلوست . اما آن روح ، آن چیزی که دل شما را می فشارد ، در آن نیست ."

برچسب: چشمهایش, نویسنده: پویان زمانی تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی