خرید بک لینک
نوشته ای از سر ذوق افتتاح نت
چشمامو بستم و غرق در گرمای تیر ،حلِ یه رویای قرمزِ فمینیستی شدم تا بتونم کی! باز دوباره ببرمش جلوی دوربین، تصویرش کنم و بگم:" بیا فری ،این تمام تلاشِ یه ادم زنده بود برای نفس دادن به یادت ،برای پررنگ کردن خاطراتت.بیا دختر، اینم همون رویای داغ تابستون برای چشمهای قشنگت که بارها با دلبری از من یه تیتراژ به اسمش خواست "

غلت میخورمو میگم: حتما. باید حتما بتونم .باید دست و پای کرخت زنجیر شده امو ازاد کنم .

سرم سنگین میشه دلم ماتم میگیره ،دوباره پرت میشم تو دنیایی که فقط از تو شماره اش مونده ،گم میشم بین مزونهای رنگو وارنگ و اندام های فیتنسیه سیکس پکی ...جذب میشم بین هزاران جمله که میگه بلند شو هدفتو بقاپ ،فریادش بزن، پدر کائناتو در بیار ،فکر کن بهش، بنویسش تا صاف خدا بندازدش تو دستات...

انقدر به تمرکزم فشار میارم که نمیشنوم صدای جیر جیر مجریه برنامه رادیویه بابا رو که صداش هفتا کوچه اونطرفترو عالم کرده

یهو کلماتی مثل فراموشی ،نرون، سیستم عصبی، سیناپس الکتریکی، علم بازسازی دنیای جدید، مثل دکمه های پر سرو صدای ماشین تحریر یه تایپیست عصبی میخوره تو سرم .

از تمرکزِ هر شبِ بیدلیلِ به هیج جا نرسیده ام میپرم تو صدای دلخراش مجریه رادیوی بابا .خانومه با یه عشوه ی شتر زده به جناب دکترِ توهم زده میگه :آهااا پس اینطور ،فراموشی گاها مسیری مثبته برای بازسازیه مغز ،برای احیای دوباره ی مغز ،برای ... برای .....صداش محو میشه، گنگ میشه، تبدیل میشه به یه کش خشدار مردونه که اگه ولش کنی میشه یه جیغ بنفش کوتاه ...یهو مسیر عوض میشه و صدای خودم میاد که تکرار میکنه:برای احیا ،برای زندگی دوباره، برای اینکه یادت بره چشمهای فری چرا هر شب خوابو از چشمهات میگیره و پایه ثابت خوابهات شده،برای اینکه یادت بره خیلی از نرفتن ها ،رفتن ها ،نرسیدن ها،رسیدن ها ،برای...

یادت بره

......

ااه چقدر گرما ی تیر ناز داره ،نه داغت میکنه ،نه رهات میکنه

چندشیه سریشی داره

گرماش از هپروت پرتم میکنه تو آینه ی کوچیکی که بارها چهره امو توش انالیز کردم

چهره ای که شادیه عمیقشو فقط تویه لبخندهایِ از سر شادیِ عزیزترینهاش دیده

دستمو دراز میکنم تا کتاب مورد علاقه ی این روزهامو بکشم بیرون ،تا با تطابقش با حال و احوال این روزها و روزگار و اعجوبه های مغرور به اشرف مخلوقات بودن، کمی لبخند بزنم ...عجیب که این خرنامه نگاهمو به این مخلص بارکش عوض کرد ،درازگوشِ اندیشمندی که به حقوق خودش پی برد و عزت مقام خودشو شناخت ....

برچسب: نویسنده: پویان زمانی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی