
در اینجاتمامِ روز را ظهر است،در اینجااز فلق تا شفق ظهر است دریغا که ای کاشکمتر تشنه بودیمتا تشنگی ذهن مان را به یغما نمی بُرد دریغا که ای کاشدرختی بودبر کنار تپه ای، بر فراز صخره ای.دریغا از مُشتی سایه از رنجی کمتراز عدالتی هیچ ما دیگر شکل درخت را به خاطر نمی آوریمشاید مانند بیرق بلندی از آب باشدیا چیزی شبیه به یک "سپاسگزارم"که در گذشته به کسی گفته باشی اش،و یا به سان دست های معشوقه اتکه دستان تو را طلب می کند روزِ پس از فردا من و تو هزاران درخت خواهیم کاشت ...
ادامه مطلب